حضرت داؤد 

یوناتان با داؤد  در نجات وی  کمک میکند

داؤد ﵇ مخفیانه نزد یوناتان آمد و برایش گفت: من چی کرده ام؟ گناه من چی است؟ با پدر تو چی بدی کرده ام که او در تلاش از بین بردن من است؟

یوناتان برایش گفت: خدا نکند! ترا هیچ چیز هم نمیشود. پدرم هیچ کار کوچک یا بزرگ را بدون نظر و مشورۀ من نمیکند. اگر ترا میکُشت، حتماً برای من میگفت. پس این کار هیچ امکان ندارد.

داؤد ﵇ برایش گفت: برای پدرت خوب معلوم است که تو مرا بسیار دوست داری. او چنین فکر کرده باشد، که یوناتان از این موضوع باخبر نشود. اگر نه، قلبش بسیار خواهد رنجید. پس از این خاطر چیزی برایت نگفته است، ولی من بر خدای حی و قیوم و بر سر تو قسم میکنم، که بین من و مرگ یک قدم فاصله وجود دارد!

یوناتان به داؤد ﵇ گفت: به من بگو، برای تو چی کار کنم؟

داؤد ﵇ فرمود: فردا، شب اول ماه است، که داخل دربار جشن گرفته میشود. مطابق رواج، من باید همراه پادشاه یکجا به غذا بنشینم، ولی اگر اجازۀ تو باشد، من تا شام سوم در صحرا پنهان خواهم ماند. اگر پدرت پرسید که «داؤد کجا است؟» پس برایش بگو که «او از من با پافشاری رخصتی خواست، تا به زادگاه خود بیت لحم برود و در قربانی سالانۀ خانوادۀ خود اشتراک کند.» سپس اگر گفت که «درست است» مطلبش این خواهد بود که برای من از طرف او خطری نیست. ولی اگر قهر شد، پس بدان که او ارادۀ قوی دارد، که به من ضرر برساند. رفیق، با من این مهربانی را بکن! من و تو قبلاً در حضور ﷲ ﷻ عهد و پیمان دوستی کرده ایم. اگر به نظر تو در من گناهی باشد، پس خواهش میکنم! مرا به دست پدرت نده، بلکه خودت مرا بکُش!

یوناتان برایش گفت: چنین فکر نکن! اگر من باخبر شدم که پدرم میخواهد برایت ضرر برساند، پس حتماً برایت میگویم.

داؤد ﵇ دوباره از او پرسید: خوب، پس اگر پدرت از من ناراض شد، کی مرا باخبر خواهد کرد؟

یوناتان برایش گفت: بیا که به صحرا برویم.

آنجا که رسیدند، یوناتان برایش گفت: رب بنی اسرائیل ﷲ ﷻ شاهد است که تا شام سوم مهمانی حالت را معلوم خواهم کرد. اگر پدرم از تو ناراض نبود، پس برایت احوال میدهم. و اگر میخواست برایت ضرر برساند، برایت خواهم گفت تا از اینجا بخیر فرار کنی. اگر چنین نکردم، پس خدا مرا بزند! ﷲ ﷻ چنان یار و مددگارت باشد، قسمیکه قبلاً یار و مددگار پدرم بود. زمانیکه ﷲ ﷻ تمام دشمنانت را از روی زمین گم کرد، پس اگر زنده بودم، مرا در نظر داشته باش و همراهم مهربانی کن و اگر مرده بودم، پس تا ابد با خانوادۀ من مهربان باش!

به این ترتیب یوناتان با خانوادۀ داؤد ﵇ عهد و پیمان بست و گفت: اگر تو یا خانواده ات در آینده با ما دشمنی کردید، پس ﷲ ﷻ همراه تان بفهمد!

برای بار دوم از داؤد ﵇ قسم گرفت، چون او را مثل جان خود دوست داشت.

سپس یوناتان برایش گفت: فردا جشن اول ماه است و در مهمانی جای تو خالی خواهد بود و پدرم متوجه خواهد شد که تو نیستی. شام سوم به آنجا برو، که دفعۀ قبل پنهان شده بودی و در عقب آن سنگ بزرگ خود را پنهان کن. من می آیم و سه تیر را در پهلوی سنگ خواهم زد، گویا که من نشان میزنم. یک پسر را دنبال تیرها خواهم فرستاد. اگر من برایش گفتم، که تیرها این طرف است، آنرا بیاور، پس به خدای حی و قیوم قسم که برایت امن و سلامتی است. اما اگر برایش گفتم: آن طرف است، پس بدان که باید بروی، چون ﷲ ﷻ ترا از اینجا رخصت کرده است. باقی ماند آن حرف عهد و پیمان که با هم کرده ایم. ﷲ تعالی تا ابد بین ما شاهد باشد!

پس داؤد ﵇ به صحرا رفت و خود را پنهان کرد.

به روز بعدی که جشن اول ماه بود، پادشاه طالوت برای غذا آمد. در جای خود که نزدیک دیوار بود، نشست. یوناتان روبروی وی نشسته بود. سرلشکر ابنیر در یک پهلویش نشسته بود، ولی در پهلوی دیگرش جای داؤد ﵇ خالی بود. اما پادشاه در این باره چیزی نگفت، زیرا فکر میکرد که نبودش بی دلیل نخواهد بود. شاید برای این مراسم خود را پاک نکرده باشد.

ولی به شام دوم مهمانی جای داؤد ﵇ دوباره خالی بود. این بار طالوت به پسر خود یوناتان گفت: پسرم، پسر یِسی چرا به مهمانی نمی آید؟ نه دیروز بود و نه امروز.

یوناتان گفت: داؤد ﵇ با بسیار پافشاری از من اجازه خواست تا به زادگاه خود بیت لحم برود. گفت: «خانوادۀ ما در قریه قربانی دارد و برادرانم برایم حکم کرده اند که تو هم بیا. پس اگر از من راضی هستی، اجازه بده که بروم، همراه آنها ببینم.» از این خاطر وی نیامده است.

با شنیدن این حرف طالوت بسیار قهر شد. بر یوناتان دهن باز کرد و گفت: ای پسر زن کمزاد! من شک کرده بودم که تو برای سرخمی خود و مادرت طرفداری پسر یِسی را میکنی! تا زمانیکه او زنده باشد، تو پادشاه نخواهی شد! پس برو و او را بیاور که بکُشمش!

یوناتان گفت: چرا؟ آخر گناه او چی است؟

با این حرف، طالوت از قهر زیاد سرخ گشت. نیزۀ خود را طرف یوناتان پرتاب کرد، تا وی را بکُشد. یوناتان فهمید که پدرش ارادۀ قوی کُشتن داؤد ﵇ را دارد. پس به سبب قهر زیاد از غذا برخاست. در آن روز هیچ غذا نخورد، چون پدرش در مورد داؤد ﵇ رفتار بی شرمانه کرده بود و این کارش وی را غمگین ساخته بود.

به صبح بعدی یوناتان با یک نوکر بچه به وقت معین به صحرا آمد. برای نوکر گفت: من تیر میزنم. تو دویده آنرا پیدا کن و دوباره بیاور.

تیرها را زد و نوکر دنبالش دوید. وقتیکه به تیرها نزدیک شد، یوناتان برایش صدا کرد: تیرها آن طرف است!

سپس برایش صدا کرد: هله، زود کن! آنرا بیاور!

نوکر هم تیرها را جمع کرد و نزد بادار خود آورد. ولی نوکر به مفهوم شفری آن الفاظ یوناتان نفهمیده بود. فقط یوناتان و داؤد ﵇ به مفهوم آن میفهمیدند. یوناتان تیرها و کمان را به نوکر سپرد و گفت: این چیزها را دوباره به شهر ببر.

نوکر که رفت، داؤد ﵇ از مخفیگاه خود بیرون شد و سه بار به تعظیم سر برای یوناتان پایین کرد. سپس هر دو همدیگر را بوسیدند و با هم گریه کردند، ولی داؤد ﵇ زیاد و سخت گریه کرد. یوناتان به داؤد ﵇ گفت: با سلامتی برو! ما در حضور ﷲ ﷻ قسم کرده ایم که بین من و تو، بلکه بین نسلهای ما تا ابد صلح و مهربانی خواهد بود!

سپس داؤد ﵇ رفت و یوناتان به شهر برگشت.

 << قبلی  | بعدی >>

  فهرست