حضرت داؤد ﵇
ابشالوم با پدر خود داؤد ﵇ آشتی میکند
اینجا سرلشکر یوآب پی برد که دل پادشاه دیدن ابشالوم را میخواهد. پس یوآب به جشور رفت و ابشالوم را دوباره به اورشلیم آورد. پادشاه داؤد حکم کرد که ابشالوم به خانۀ خود برود، اما هیچگاه به حضور من نیاید!
پس ابشالوم به خانۀ خود رفت و همراه پادشاه داؤد هیچ ندید.
ابشالوم بسیار جذاب بود. مردم میگفتند، که در تمام اسرائیل همانند وی نیست. از سر تا پا در مقبولی اش کدام عیب نبود. موهای دراز داشت و یک سال بعد که بالایش گرنگی میکرد، پس آنرا کم میکرد. سپس که موهای خود را وزن میکرد، وزنش تقریباً دو کیلو میشد. او سه پسر و یک دختر داشت. نام دختر خود را تامار گذاشته بود و او هم بسیار زیبا بود.
ابشالوم در اورشلیم دو سال را سپری کرد، که در این دو سال پادشاه را هیچ ندید. سپس یوآب را خواست تا او بین وی و پادشاه میانجی گری کند، اما یوآب از رفتن انکار کرد. ابشالوم یک بار دیگر او را خواست، اما باز هم انکار کرد. بالاخره ابشالوم به نوکران خود گفت: پهلوی مزرعۀ من مزرعۀ یوآب است، که در آن جو کاشته است. شما بروید و مزرعۀ او را آتش بزنید.
نوکران هم امر ابشالوم را بجا کردند و مزرعۀ یوآب را آتش زدند.
یوآب نزد ابشالوم رفت و گفت: چرا نوکرانت مزرعۀ مرا آتش زدند؟
ابشالوم برایش گفت: من ترا خواسته بودم، اما نمی آمدی. حال نزد پادشاه با این پیام برو: پادشاه صاحب! اگر شما نمیخواستید با من ببینید، پس چرا مرا از جشور خواستید؟ این خوب میبود که من همانجا میماندم. حال مرا به حضور تان بخواهید. اگر در وجودم کدام جرم را دیدید، پس مرا کُشته میتوانید.
یوآب هم پیام ابشالوم را به داؤد ﵇ رساند. او ﵇ ابشالوم را به حضور خود خواست. وی نزدش رفت. در پاهای پادشاه افتید و پادشاه او را بوسید.
